الهي بميرم سياه پوشت کنم نه آنکه بمانم و فراموشت کنم

زيباترين... تو را برای زيبائیات نمیخواستم...
شيرينترين...تو را برای شيرينیات نمیخواستم...
عاشقترين... تو را برای عشقت نمیخواستم...
تو را برای آرامش ابدی میخواستم...
همواره در دو چيز آرام میگیرم...
يکی در گهوارهء مرگ... يکی در آغوش تو...
بنظرت کدامين، زودتر نصيبم خواهد شد...؟؟؟؟؟؟؟
به شونه هام تكيه بكن منم يه شاخه ي ترم
سايه ي باد بي نشون گذشته از روي سرم
به دست من بوسه بزن كه خالي از نوازشه
چشماي بي فروغ من غرق نياز و خواهشه
به خنده هام نگاه نكن گذشته اب از سر من
داره برام قصه ميگه مادر غم مادر غم
بهم بخند اره بگو يه ادم يه لاقبا
صداي گريه هاي من گم مي شه تو خواب صدا
يه بار به قلب من بيا به خانه ي دلم بيا
دلم شده پر از تر تو باز بگو خوب به درك
میخوام برم تنها بشم
تنها فقط با سایه ام
ساعت تلخ رفتنت
من خوبم میدونم ساعتش
دو روز تلخ زندگی
قصه ی تلخ مردنم
دو روز خوشی زندگی
......
ای دل دیگه دورغم نده
من بیشتر...
این سفر دیگه برگشت نداره
تو رو باخودم نمی برم
تو رو باخودم نمی برم
آدم پوچی مثل من
کجا بره که جاش بشه
با چه زبانی صحبت کنه
تا یکی آشناش بشه

شيعري كوردي
کانی
هه ر كاتي ده كه ومه بيري
وه كو روژاني جواني
بو ساريژي زامه كانم
به ته نيا ديمه سه ر كاني
زوخاوي دل هه ل ده ريژم بو ورده شه پوله كاني
ئه م به سته يه بو ده خوينم به لاوه ك يا به گوراني
كاني كاني تو جيژواني پريه كاني
تو ئايونه ي ئاسماني
خوني جه رگي چيا سه خت و به ر زه كاني
خوزگا ئه وه ي من ده ي زانم توش بيزاني كاني كاني
ده زاني بو زور دي مه لات؟
چون له لاي تو به جي ماون جي پي كاني
كاني كاني
تو شاهيدي پشكوتني ئه وينيكي ئا سماني
قاتلي من له توي دا شورد په ن جه كاني
خوني دلم تكاوه نيو ئاوي كاني
به ده م دزه ي ئه وينه وه
ده مردم و نه م ده زاني
كاني كاني كاني كاني
*** ترجمه لفظ به لفظ فارسي
چشمه
هر زمانی بيادش مي افتم
همچو روزگار جواني
براي تسكين زخمهايم
تنهايي به سر چشمه مي روم
درد دلم رو به دست موجهاي كوچكش مي سپارم
اين شعر رو براش با دكلمه يا با آواز مي خوانم
اي چشمه :تو ميعادگاه فرشتگاني
تو آينه آسماني
خون دل كوههاي سخت و مرتفع هستي
اي چشمه : كاش آن چيزهاي كه من مي دانم تو هم مي دانستي
چون جاي پاهاش پيش تو به جا مانده
اي چشمه :
تو شاهد شكوفه دادن عشقي آسماني بودي
قاتل من دستهايش را در توشست
خون دلم در درون آب چشمه ريخت
به همراه خنده عشق
ميمردم و نمي فهميدم
اي چشمه اي چشمه

كي اشكاتو پاك ميكنه شبا كه غصه داري
دست رو موهات كي ميكشه وقتي منو نداري
شونه كي مرحم هق هقت ميشه دوباره
از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره
برگريزوناي پاييز كي چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع ميكنه برگراي زرد و خسته
كي منتظر ميمونه حتي شباي يلدا
تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا
كي از سرود بارون قصه برات ميسازه
از عاشقي ميخونه وقتي كه راه درازه
كي از ستاره بارون چشماشو هم ميزاره
نكنه ستاره اي بياد ياد تو رو نياره
نمي توانم به عمق افكارت راه يابم وخواست هاي تو را حدس بزنم.
براي يافتن آنچه تو در پي آني ، كاري از من بر نمي آيد.
مي گويي آغوشت باز است ،
اما خدا مي داند براي چه كسي.
نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.
نمي توانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.
دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي ناتمام مرا به انجام برساند
راهي را كه من نيافتم ، او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد.
كاش كسي را بيابي ، كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند
انديشه هايت را كه همواره در تغير است ، به سمتي هدايت كند
و روح تو را كه همواره در پرواز است ، آزاد سازد.
اما من نمي توانم ... نمي توانم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پا بگذاري.
نمي توانم زمينهاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم.
نمي توانم بار ديگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون نيست ، حرف بزنم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانيت.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم.
پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن ،
هر چند در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.
افسوس! من آن نيستم كه بتواند با تو سر كند.
اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو، زماني با من بود.
آدم وقتی که میمیره آزاد میشه آزاد آزاد
دیگه نه از عشق خبری هست نه از غم , نه از پول و نه از ...
دیگه حتی مریض هم نمیشه که کسی نیاد عیادتش
دیگه غصه نداری که بری یه گوشه زانوی غم بغل کنی
دیگه عاشق کسی نمیشی که عاشقت نباشه
دیگه به کسی راست نمیگی که بهت دروغ بگه یا دروغ بگی که راست بشنوی
دیگه دلت هم واسه کسی تنگ نمیشه
دیگه غرور هم نداری که وقتی یه نفر بهت توهین کرد ناراحت بشی
دیگه حتی به اونایی که دوستشون داری نمیتونی بگی دوستت دارم
چیه ؟
ناراحت شدی ؟؟
یاد غمهات افتادی ؟؟؟
یا شاید گناهت ؟؟؟؟
یا دلهایی که شکستی ؟؟؟؟؟
اصلا میخوای بیا یه کاری بکنیم
بیا نمیریم
بیا زنده بمونیم و آدم باشیم
یه روز آسمون دل این پرنده گرفت و واسه دل پرنده بارید و بعد از بارش این آسمون ابری رنگین کمونی در چشمای قشنگ این پرنده نقش بست...هوای قفس بوی نم گرفته بود..تا این که شاپرکی رهگذر بر قفس نشست و با دل پرنده هم دل شد و آخر حرفهایشان شاپرک چشماش پراز اشک شد...شاپرک با این که میدونست پرنده نیست رو به پرنده کرد و گفت دلبستتم..پرنده به شاپرک اشاره از پرنده نبودنش کرد اما شاپرک بدجوری خودشو عاشق این پرنده ی قفسی میدونست و به پرنده گفت: مهم تفاهم ما در پریدنه...چشمهای پرنده شوقی گرفت که دیگر تنها نیست...مدت ها گذشت و هردو بیشتر عاشق هم میشدند تا اینکه یه روز صاحب قفس قفسو برد به خانه اش و نگذاشت شاپرک داخل اتاق بشه و فقط از بیرون شیشه به هم نگاه می کردند و هردو فهمیده بودند که دیگه به هم نخواهند رسید اما باز پشت شیشه نگاهشان تمام نمیشد....شاپرک خسته شده بود و دیگه میدونست وصال محاله برای همین پرنده را تنها گذاشت و رفت...پرنده ماند....پرنده در بهتی عظیم به فرو رفت..به لحظه های عاشق شدنشان می نگریست و تفاهم عشقشان و به یاد آورد که اصلا تفاهم نبود زیرا شاپرک آن چنان در چشم پرنده مجذوب شده بود که پرنده یادش رفته بود همان تفاهمی که شاپرک می گفت(مهم پریدنه) تازه پرنده فهمید که یک پرنده در قفس هیچ وقت نمی پرد و معلوم شد هیچ تفاهمی ندارند...
اگه خواب به چشمم نمياد تو اين شبا
اگه از خودم مي پرسم
تو كجايي تو كجا
اگه لبخند مي زني به گريه هام
اگه تو فكر مي كني شدم مثل ديوونه ها
منو اينجوري نبين
فقط همين
پاي عشق تو افتادم زمين
فقط همين
اگه خواب به چشمم نمياد تو اين شبا
اگه از خودم مي پرسم
تو كجايي تو كجا
اگه لبخند مي زني به گريه هام
اگه تو فكر مي كني شدم مثل ديوونه ها
منو اينجوري نبين
فقط همين
پاي عشق تو افتادم زمين
فقط همين
بارها به انتظار نشستنم كم نبود
بارها تو خودم شكستنم كم نبود
بارها از همه چي گذشتنم كم نبود
آروم آروم تك و تنها گريه كردنم كم نبود
منو اينجوري نبين
فقط همين
هم درخت سیب و هم گلهای میخک داشتیم
پیش از این در آسمان آبی مهر و امید
چشم بر پرواز زیبای چکاوک داشتیم
خوب یادم هست ما بودیم و یک دنیا صفا
بغض تلخی در زمان کوچ لک لک داشتیم
عصر ها در کوچه های خاکی احساسمان
عالمی با توپ و ماشین و عروسک داشتیم
یاد باد آن روز های خوب و زیبایی که ما
سکّه های مهربانی توی قلّک داشتیم
زندگی را می شد آری ،آن زمان تقسیم کرد
دستهایی پر محبت ، گرچه کوچک داشتیم
کم کم آن دستان سبز و مهربان از یاد رفت
شور حال کودکی را کاش اینک داشتیم

دلم گویا چیزی از جنس عشق می خواهد ؛
اما نه عشق ..
چیزی کمرنگ چون سایه ای ، آرام ، مدام ...
و گویا چند روزی است که روزها را جور دیگر می بینم ،........
ساعت ها را طور دیگر می گذرانم ،........
لحظه ها را درک می کنم ،....
این روزها....
حس می کنم زندگی را می فهمم ؛ اندکی......
این روزها....
گاه و بی گاه دلتنگ کسی هستم که نمی دانم
کیست.......؟
این روزها....
نشانه های کوچک مرا به دنیاهای بزرگی وارد
می کنند.....
این روزها...
زیاد می خندم به قول یکی " مشعوفم " ،
خنده هایم را زندگی می کنم....
این روزها...
دلم کمی هوای ابری و مه آلود می خواهد....
این روزها...
اگرچه تنهایم اما از تنهایی بیزارم.....
این روزها...
مرگ را کمی عمیق تر و حقیقی تر درک می کنم
این روزها...
دلم شعرهای عاشقانه می خواهد و من فهمیدم
که عشق چیز کوچکی نیست.......
و دلم گویا چیزی از جنس عشق می خواهد ،
کمرنگ تر و آرام تر ..
با آنکه من بی قرارتر از همیشه ام ...
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت .
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت .
آرايشگر گفت : من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد .
مشتري پرسيد : چرا؛ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي وببيني ، مگر مي شود با وجود خداي مهربان اين همه مريضي ودرد ورنج وجود داشته باشد ؟
مشتري چيزي نگفت واز مغازه بيرون رفت .
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون رفت
مردي را با موهاي ژوليده و كثيف در خيابان ديد .
با سرعت به آرايشگاه برگشت وبه آرايشگر گفت :
مي داني به نظر من آرايشگرها وجود ندارند
مرد با تعجب گفت : چرا اين حرف را مي زني ، من اينجا هستم وهمين آلان موهاي تو را مرتب كردم .
مشتري گفت : پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آرايشگاه وجود دارند .
آرايشگر گفت : « آرايشگرها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمي كنند »
مشتري گفت : دقيقاً همين است .
« خداوند وجود دارد، فقط مردم به او مراجعه نمي كنند »
براي همين است اين همه درد ورنج در دنيا وجود دارد ....

غـــرور نـذاشـت بـهـت بـگــم قـدّ خـدا دوسـت دارم
حـــالا نشــسـتـم یــه گوشــه دارم ســتـاره مـیشـمـارم
تـــنــهـایــی عــیـــن یــــه تــبــر شــکسته بـرگ و ریـشـه مـو
ســـوزونـده آفـــت غـــــرور از حــــالا تــــا هـمـیـشـهمــــو
اـگر بـهــت گـفـتـه بــــودم حــالا تــــو مــال مــــن بــودی
مــن تــو خـــیـــال تــو بـــودم تــو تـُو خــیال مــن بـودی
کـاش کـه میـون مـن و تـو،تـو اون روزا حـصـار نـبــود
هـیـچـی مـیـونـمـون بـه جـز دلای بـیقرار نـبـود
انــگار کـه تـقـدیـر نـمیخواست تو در کنار من باشی
مــنــم بــهــار تــو بــاشــم تـــو هــم بــهــار مــــن بـاشــی
یـــــه خــلــوت ســاکــت و ســرد انـگـار اســیــرمــون شــده
نـمـیشـه فـکـر دیـگـه کـرد مـا خـیـلی دیــرمــون شــده
تـــو رفــتـــی و حــالا دیــگــه اونور دنـیـا خـونـتـه
انگار نه انگار که کسی اینور آب دیوونته
تـقصـیر هر دومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم
فــقـط یـه قـصـر کـاغـذی تـو رؤیـامـون سـاخـتـه بـودیـم
بـــایــد یــکـی از مــا دو تــا غـرور و مـیگـذاشـت زیـر پـا
آروم بــه اون یـکـی مـیگــفــت یــه عــاشــقِ واقــعــی بـاش
جــدایــی دســتــای مــا یـــه اتّــفــاق ســــاده نــیــســت
ســــواره هــرگــز بـا خــبــر از غــصّــه پــیـاده نیست
تـوی مــســیـر عاشقی باید هوای دل و داشت
حـــرف دل و عــیـن قــســم رو طــاقــی چـشما گذاشت
حــالا کــه مـــن تــنــها شــدم قـــدر چــشــاتــو مـیدونــم
ولـی نــمـیشـه کــاری کــرد هــمـیــشــه تــنــهـا مــیمــونـم
کـاش تـــوی دنــیــا هــیــچ کـسـی قــربــونــیــه غــرور نــشــه
راه دو تــا پــرنــده کــاش هــیچ روزی از هــم دور نــشـــه

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا راپر كرد
ديشب خوابي ديدم. خواب ديدم كه با خداوند گفت و گويي دارم.
خداوند پرسيد: پس ميخواهي با من گفت و گويي داشته باشي؟
گفتم آري، اگر وقت داشته باشي.
خداوند لبخندي زد و سپس گفت من به اندازه ابديت وقت دارم.
هرچه ميخواهد دل تنگت بگو...!
پرسيدم چه چيز آدم ها تو را به شگفتي مي اندازد؟
خداوند پاسخ داد: اين چيزها:
آن ها از كودكي خويش ملول ميشوند
براي بزرگ شدن شتاب مي كنند
بزرگ ميشوند
آنگاه دوست دارند به كودكي بر گردند!
آن ها براي به دست آوردن ثروت سلامت خويش را مي بازند،
ثروت را به دست مي آورند،
آنگاه آن را در راه به دست آوردن سلامت خويش خرج ميكنند!
آن ها بيتاب آينده اند،
لحظه حال را فراموش ميكنند، و بدين سان
نه در حال زندگي ميكنند و نه در آينده!
آن ها چنان زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد،
و چنان مي ميرند كه گويي هرگز به دنيا نيامده اند!
آنگاه دستان گرم خداوند دستانم را گرفتند و ما هردو لحظاتي سكوت كرديم.
پرسيدم ما مردم عيال توييم اي خدا!
دوست داري ما بيش تر ياد آور چه چيزهايي باشيم؟
خداوند گفت:
اين چيزها:
شما نمي توانيد كسي را واداريد كه دوست تان داشته باشد
شما فقط ميتوانيد خود را دوست داشتني كنيد.
خوب نيست وضع خودتان را با وضع ديگران قياس كنيد
بخشش را با بخشيدن ميتوان آموخت.
ممكن است در مدت چند ثانيه؛
در دل كساني كه دوست شان مي داريد زخمي عميق ايجاد كنيد،
اما شفا دادن آن زخم سال ها طول خواهد كشيد.
دارا كسي نيست كه مال فراواني دارد،
بلكه كسي هست كه نياز كم تري دارد.
هميشه هستند كساني كه شما را دوست دارند،
اما نمي دانند چگونه عشق شان را ابراز كنند!
ممكن است دو نفر به يك چيز نگاه كنند،
اما آن چيز را متفاوت ببينند.
بخشيدن يكديگر كافي نيست
شما بايد خود را نيز ببخشيد.
گفتم متشكرم خدا!
آيا چيزي هست كه دوست داشته باشي آن را هميشه به ياد داشته باشيم؟
خداوند دوباره لبخندي زد و گفت:
" دوست دارم بدانيد كه من هستم،
و هميشه خواهم بود"
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد

من که با هر سوز و سازت ساختم
اسب دل زین کرده سویت تاختم
با نوازش تار و پود مهر ، مویت بافتم
مات رخسارت شدم دل بند رویت باختم
از چه رو آتش گرفته این سرایم سوخته
چشمهایم منتظر بر در نشسته ، مرگ ، لبها دوخته
باز دردم را فرو خوردم دلم فریاد کرد
درد دل گفتم دلم را باز دل بیداد کرد
مرغ جانم را گرفت و از قفس آزاد کرد
مرغ پرزد تیرخورد و قسمت صیاد کرد
خواستم از دل بنالم دل خودش نالان نشست
رفتم از قلبم بپرسم ناگهان قلبم شکست
زیبایی عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ریختن. عشق خیالی ست که اگه به واقعیت برسه دیگه طعم شیرینشو از دست می ده. عشق یه کویره که عاشق تشنه با رویای سراب معشوق قدم به جلو میذاره. عشق راه ناهمواریه که وقتی ازش گذشتی و تمام سختیا رو پشت سر گذاشتی می رسی به جایی که اصلا تصور نمی کردی آخرش این باشه مثل کسی که از کوهی بالا می ره به امید اینکه ببینه پشت اون کوه چیه؟ لذتش فقط امید و رویای رسیدن به اون بالاست وقتی رسیدی می بینی هیچی پشت کوه نبوده و نیست ناامید و خسته می شه


